مشکل اینجاست که هنوز آنجا غریبه نشده برایم. هنوز به هم ریختگیِ اتاقم تازه است. میبینمش. آن خانهٔ همیشه خالی، پدری که یا او خواب است یا تو، مهدیِ عزیزم. بهترین دوستی که تمامِ سالِ غریبِ گذشته نزدیک بود، پیکو؛ پیکوی نازنین. سگِ با وفا و با محبت.. همه تازه اند. غریبه نشده اند هنوز و این مشکلِ کار است. من اینجا غریبه ام. این آب و هوای بی نظیر، سیستمِ بی نقص، مردمِ آسوده خیال، همه از دنیای دیگری هستند که با من بیگانه است. به این ۱۵ روز. گاهی وقتها که تنها هستم فکر میکنم تبعید شدهام، به بهشت. یک تبعیدی در بهشت. خاطرهها تازه اند..
……………………………………….
چند ماه قبل
در هوا رشته ای از روشنایی مهتاب موج می زند. هوا خنک است و مور مور می کند. از میان رودخانه می گذرم. سنگهایی که زیر پایم می لغزد راه رفتن را دشوار کرده . باید مواظب باشم سر و صدایی نشود. گاه تا میان کمر به زیر آب می رود و گاه تا زانو. بالای سر ستاره ای زیبا می بینم. فکری در سرم می چرخد. چه شب رمانتیکی! اما درد و سرما در استخوانم نفوذ کرده. دارم سعی می کنم در این موقعیت وحشتناک از زیبایی شب مهتابی و رودخانه باریک لذت ببرم. درست در میانه فرار
چاره ای نیست باید تا آنجا که می توانم دور شوم. رعد و برق می زند و نم باران خنک می زند روی سر و صورت. کت و شلوار خوش دوخت ساعت قبل حالا پارچه پاره پوره ای شده که سرد و خیس بر تنم چسبیده. چهار سال گذشته خاطرات زیادی با هم داشته ایم. میهمانی و مستی از سر و رویش می بارد وقتی نگاه می کنم. بعد، مدتی از چشم افتاد. نو به بازار آمده بود. تا اینکه دوباره کشف شد. با پیراهن بدون کراوات جلوه ای داشت لامصب. خوش قواره و خوش دوخت. تا این خاطره آخری. که عمرش تمام شد. در میانه گریز.پاره و خونی.
باران تند تر می شود و سرد. سرما و باد می تازد به تنم. باید جلوتر رفت. تا جایی که می شود. تکه زمینی کنار رودخانه می بینم. مسطح و پر درخت. تاریک. در گنگ باغ می خوابم. هنوز چند نفرشان دنبال میهمانان فراری می گردند. یکیشان از یک متری ام می گذرد. نمی بیند. خیالم راحت است. یک ساعت و نیم همانجا روی شکم افتاده ام و نفس نفس می زنم. تمام یک ساعت و نیم اش را. مثل یک بازی هیجان انگیز است. قصد کرده ام به دستشان نیافتم. آنها دشمن هستند و من نباید اسیر شوم. وقتی سر و کله مامور بیسیم به دست آن بالا، جلوی در باغ پیدا شد،مهدی، با اصرار من به داخل رودخانه پریده بود و همان اول پایش پیچ خورده بود.از من عقب بود و دلیل این همه اصرارم برای فرار نمیدانست. اعتقادی به گریز نداشت. بعد از دور دیدمش که یک دست را مغرورانه در جیب کرده و دیگری را به علامت تسلیم بالا برده. اما من نباید تسلیم می شدم. می خواهم از حق ام دفاع کنم. میان این جانوران وحشی. حق من آزادی است. هر طور شده می روم تا به چنگشان نیافتم. یک میهمانی معمولی و موسیقی زنده این همه بگیر و ببند ندارد. گیرم که لواسان باشد و آخر دنیا. در یک کوره راه. اینجا اما تنها جایی است که باید تقاص لحظه ای بی خبری و شادی را پس بدهی. اما من می روم. به دستشان نمی افتم.
…………………………………….
امروز درست ۲ هفته است که اینجا هستم. هر که را در این ۱۵ روز دیدهام کمک کرده و مفید بوده. از علیرضا که بی منت و با قالبِ پاکش مرا تحویل گرفت به وقتِ رسیدن. جایم داد و دستم گرفت. تا امیر که با زن و بچه آمدند از تورنتو و ۱ روزشان شد ۵ روز، دور از کار و زندگی. پیشم بودند. تا سوپر اخوان و آن فروشنده یا صاحبش، نمیدانام که کتری و قوریِ ۳۵ دلاری را هدیه دادند همه کمک کردند، به کودکی که تازه آماده به دنیا.
……………………………………..
دو سال و خرده ای پیش
به سمت فرودگاه می روم. تنها. شب. سوار بر ماشینی با یک چراغ. از خانه که راه می افتم ضربان قلبم تند تر می شود. هر چه پیش می روم، بیش تر. جلوی عوارضی اتوبان قم پلیس متوقفم می کند. ماشین یک چشمی است. ضربان قلبم تند تر شده از زمانی که راه افتادم. زبانم درست نمی چرخد. تتته پته می کنم. منظورم می فهمد. اجازه می دهد بروم. باید زود برسم برای استقبال. چه عشقی دارم، برای رسیدن.
به فرودگاه رسیده ام.در سالن پروازهای ورودی از پشت شیشه ها می بینمش. نگاهم خیره مانده. حرکتی نمی کنم. مرا میبیند. چند دقیقه ای بعد با عجله بیرون می آید. ساکها را همانجا رها کرده. می دود به سویم. بغلم می کند. جلوی مردم خجالت می کشم. قلبم تند تر می زند. باز هم لالمانی گرفته ام. همیشه سکوت.
در راه بازگشت، در سیاهی شب. سرش را روی شانه ام گذاشته.تمام نفسم را جمع می کنم. سعی می کنم صدایم تلرزد. روبرو را نگاه می کنم
- با من ازدواج می کنی؟
-… آره
می خندد. بعد راحت می شوم. حالا که تصمیم گرفته بازگردد. بعد از آنهمه دودلی. پس، بازگشته. با من می ماند. خیلی زود ازدواج می کنیم. اولین ازدواج من. و شاید آخرینش. چه شبی بود. ستاره ها و چراغ ماشین ها که از روبرو می آمدند، در هم می لولید. می لغزید. می رقصید.
……………………………………………….
مشکل اینجاست که هنوز تازه است ایران.سرزمین اولین گریه. اولین آغوش. اولین کلمه. اولین عشق. اولین جدایی. اولین ازدواج .اولین جدایی. آخرین گریه.
…………
امروز تمامِ مدت میبارید . بغضِ آسمان ترکیده انگار برای اولین بر، از روزی که آمدهام